رضا قليخان هدايت
1050
مجمع الفصحاء ( فارسي )
ز عشق اين مىگشته است خاك رنگآميز * ز تف اين مى آتش فروخت خوشرخسار چه ذوق دارند اين چاراصل آميزش * نبات و مردم و حيوان لطيفهء اين چار ايضا رحمة الله عليه چه مايه رنج كشيدم ز يار تا اين كار * بر آب ديده و خون جگر گرفت قرار هزار آتش و دود غم است و نامش عشق * هزار درد و دريغ و بلا و نامش يار چو آب نيل دورو دارد اين شكنجهء عشق * به اهل خويش چو آب و به اهل او خونوار چو عود بوى ندارد چه قيمتش باشد * كه هيچ فرق نماند ز عود و كندهء خار چو زخم تيغ نباشد به جنگ و نيزه و تير * چه فرق هيز مخنث ز رستم سالار خمشخمش كه اشارات عشق معكوس است * نهان شوند معانى ز گفتن بسيار چو عشق مردم خوارست مردمى بايد * كه خويش لقمه كند در دهان مردمخوار تو لقمهء ترشى ديردير هضم شوى * كه هست لقمهء شيرين نوشنوش گوار به پيش حرص تو خود فيل لقمهيى باشد * توى چو مرغ ابابيل پيل كرده شكار